سيد محمد باقر برقعى
1526
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خرّم آن تازهنهالى كه ز هر شاخهء آن * شاخههاى ادب و حكمت و عرفان خيزد آيت شير خدا بين كه به فرمان رضا * شير از پرده پى حمله هراسان خيزد بهر روييدن خاك حرم خسرو طوس * جبرئيل از فلك و حور ز رضوان خيزد در تن مرده دمد روح چو انفاس مسيح * هر نسيمى كه از اين طرفه گلستان خيزد مىبرد اهل نظر چون خط زر ، دستبهدست * هر كلامى كه از آن لعل دُرافشان خيزد پيش فرمان همايون رضا پيك قضا * دست بر سينه پى بردن فرمان خيزد ذات واجب چو كند جلوه بر اين گوهر پاك * از پى روشنى عالم امكان خيزد مطلع نور خدا آينهء طلعت اوست * كه دمادم ز رخش آيت يزدان خيزد شاخسارى كه از آن ميوهء رحمت ريزد * آفتابى كه از آن پرتو ايمان خيزد پور موسى چو كند جلوه در آيينهء طور * از پى ديدن حق موسى عمران خيزد چهره از خاك درش اى دل نوميد متاب * كه ز خاك همه سرچشمهء احسان خيزد نفخهء صور چو خيزد ، دلافسرده ز خاك * از پى ضامن آهوى بيابان خيزد نيست جز رشحهاى از چشمهء الطاف رضا * آنچه از طبع سخنسنج و سخندان خيزد دردمندان همه از خاك درش جسته شفا * جان فدايش كه ز خاكش همه درمان خيزد هر زمان ملك شود دستخوش موج زوال * خسرو طوس پى يارى ايران خيزد گر ز طوفان حوادث شود اين ملك خراب * پى آبادى اين خانهء ويران خيزد با چنين نعمت شاهانه محال است « رسا » * كه گدايى ز سر سفرهء سلطان خيزد مناجات الهى عاشقى شبزندهدارم * چو مشتاقان ز عشقت بىقرارم ز كوى خويش نوميدم مگردان * كه جز كوى تو امّيدى ندارم الهى در دلم نورى بيفروز * كه باشد مونس شبهاى تارم ز لطفت هر گل امّيدوارى * نرويد از دل امّيدوارم الهى بندهء برگشته احوال * گدايى روسياه و شرمسارم تهيدست و اسير و دردمندم * سيهروز و پريشان روزگارم الهى گر بخوانى يا برانى * توئى مولا و صاحب اختيارم از آن ترسم به رسوايى كشد كار * مبادا پردهبردارى ز كارم